Thursday, April 25, 2013

BLUE SONGS;سرودهای آبی:درسرزمین عمیق زخم

سرود های آبی : در سر زمین عمیق زخم 
لیسی به زخم دارد و 
چشمی به خشم به خنجر 
سرنوشت ما 
١
نقشی اگر باشد 
یاد آور و فریبا 
در سرزمین زخم ماست 
که این عمیق را 
در تراشه های سفر 
به هفت دریا وعده کرده ایم 
شوراب ها 
به ساحل تلخ لب ها ضربه می زنند 
و فریاد خاک را 
جزیره 
مکرر می کند 
٢
دل در هجو م خالی لحظه ها 
واپس است 
بر گرده ی نگاه 
حجم سفر 
 شتابناک و سخت می رود 
و فاصله های مذ ا ب 
در تخیل گره مردمک .
در شقاوت گلدان 
طعم کال ریشه بوسه می زند 
که باد بیگانه 
آبستن میعاد است 
بهانه 
ساحل دور است 
و سایه یی عفیف 
که زخم را 
در ادراک تماشا می شوید 
همیشه 
بهانه 
میعاد باد است 
دلواپس لحظه ها 
به ساحل دور 
٣
زاویه را 
ادامه ی پرواز می شکند
که روز 
به تلخ گامی 
به جانب مغرب جاری ست 
و ذهن آینه 
در کدورت اندوه 
پیوند زخم است و آفتاب .
من در تو ام 
. وهجوم فاصله ها 
. من در توام 
به تماشای خاکستر سفر 
و زمین 
در انتهای شانه ات 
به افسون میشی شوخ 
طلوع کرده است .
آنک! در ارتفاع فریاد 
جهان نمی پاید 
و حضورت 
در امتداد بی تابی 
نبودن است 
و بوسه 
به تعداد قالب 
بر سر انگشتان می دود 
که عطری غریب 
گلخانه را 
.پریشان کرده است 
دل در هوای پریدن است 
به جانب مغرب 
بیا و چنگ بزن 
بر این پیکر 
که اشتیاق زخم را می خواند 
و زاویه را بنگر 
چنین شکسته 
در امتداد پریدن 
٤
به کجای شب 
می توانمت پنهان کرد 
ای زخم کهنه!
که روز را 
آفتاب گردان آسان نمی رها ند 
سفر همیشه طعم دریا دارد 
و ساعت های خواب آلوده 
چه کاهلند 
درون و درگاه را چه تفاوت ؟
!ای دعوت مردد 
که گستره ی این فرش سرخ 
از زاد روز توست .
سقوط ستاره را 
اضطراب زمین 
بر این منظر می نشاند 
به درگاه کوه 
که عاشقانه ترین آواز خاک است .
راه را 
اگر چه زخمی باد 
تنپاره ی کال همیشه 
رها نمی کند 
٥
در خانه کیست مگر 
که در کوبه 
بنیاد بر افکنده ست ؟
زمان 
زمان گسستن است 
و تهی گشتن 
و هجرتی به درون 
که حجاب های مومین 
بر پرده های لرزان خیره اند 
و یک سراشیب تند 
که دست هارا به هم گره می زند 
سفر 
سیاهجامه ی خیسی به تن دارد 
و تازیانه ی کولی 
به گرده ی راه 
باز می خواند ابریشم صدا را 
.به بازار انتظار 
! ای بانوی سکوت 
اینک هزار زمزمه ی خاموشاست 
در میان ما 
و باغچه 
انتظار آن سوی پنجره ها. 
این دل 
به واژه های زخمی 
جان می سپرد 
. بر کوبه های لرزان 
!اه 
ای بانوی سکوت 
!در کوبه را دریاب 
٦
سا ده گی مهربانانه ات
ناتمامی نوازش دریاست 
بر پو ست تشنه .
باغ را رها مکن  
که قصه ی پریدنت دیوارها را زخم میزند 
شب های فاصله 
گلدان های خالی 
به دست های اشتیاق 
و اتری که از کوچه ها 
.غریبانه می گذرد 
شب را ادامه ی تنهایی در بغض سودها نقش می زند 
فصل شک را 
دلشکستگی کمه ها 
به انزوای فانوس ها می سپرد 
که تنهایی 
به دو انتهای یک فاصله می پیوندد .
تا موج 
پیکر انتظار را بشوید 
فضای سرودها 
بارانی ست 
و التیام زخم ها 
.به خنجرهای مسموم است 
کشف طراوت بسته را 
بهار می طلبد 
به عریانی زمین 
تا واپسین روز 
و سلام جوانه را 
باده پاسخ می گوید 
٧
سرود خلوتیان را 
باغ 
در تخیل چوبین 
سر می دهد 
و ریشه ها 
سفر زخمی خود را 
به سینه ی خاک می سپرند 
تا باد 
پیام اشتیاق را 
به باغ دور برد 
انتظار تماشای رقص گرده 
روایتی ست از توفان 
.در سکوت لحظه ی تسلیم 
- ما برگچه های جوان را می خوانیم...
آوند های نجیب 
.راه را بر همسرایان می گشایند 
اکنون چه رفته است - 
بر آن باغ 
که خاک را عاشقانه 
؟...نماز نگذارد 
دستی بر سر شاخه ها می نشیند 
در سفر بازگشت گرده 
که فصل خسته 
جان سبز می گیرد 
٨
بی طاقت است 
جانب رفته 
میان همیشه و هرگز 
که آسمان را 
تماشای پرواز 
کبود کرده است 
و شست و شوی زخم زمین 
سر نوشت دریاهاست .
در این تلقی آبی و سبز 
سینه های تپنده 
غبار گر یزی ست 
که بیشه را فریاد کرده است .
و چشم ها 
. و چشمک های راه 
شب 
بوی آفتاب دارد 
و دست زخمی زمین 
کوله بار آب را 
به دوش نوژ می بندد 
.در پندار خیس عاشق 
تندیس انتظار را 
باز می شناسد 
صخره ی آبی 
و همهمه است و تپش 
.در خواب ساحل دور 
امشب چرا
 خوابگاه ما 
؟به سیلاب گسترده اند ؟
ای زخم لحظه های باران !
کتاب حوصله کوتاه است 
و خواب ساحل دور 
خامنده است 
. پشت شهر را 
٩
برای زخم سفر 
چاره چه کرده یی 
ای سفره ی گسترده ی الفت !
به باغ شقیقه های سپید 
پیچکان دلتنگی رویانند 
و شب به ساخت سری 
سم می کوبد 
. در گودال چشمان 
توان خود دری نیست 
در خارش ناخن 
. و گره آواز 
.توان خود دا ری نیست دیگر 
این جا همیشه ی هزار دریاست 
همیشه ی هزار جنگل 
. همیشه ی هزار رود 
و زمین 
پنهانی دره است 
به مه 
انبان .
راه را اندوه پنجره می پاید 
و بام ها 
زخم خانه ها را پاسدارند 
و انعکاس بی سخاوت  فانوس هارا 
چاپار خسته 
به تاراج می برد  
و نای قبیله 
ستاره را می نالد 
که زخم سفر 
چاره 
در ناله 
اندیشه کرده است 
١٠
می باید این زخم را 
عمیق و 
عتیق 
.دشت 
دیری نمی گذارد 
از سفر عشق 
به قالب خوشکزار 
که زرد 
سبز خواهد شد 
و در گذر 
از گذاره های کامینگران خفته 
ستاره بی بال است 
سرود های جوان 
بر کرانه ی خروش می خزند 
همیشه 
بازی ستاره ها 
.در امتداد رود 
١١
می گذرد لحظه های زخم 
به ساکت خروش 
که می درا ند 
قرنیه را 
. در کهکشان درد 
شب 
به چشمخانه ی زخمی ما 
تاب هیچ ستاره ندارد دیگر 
١٢
امشب نمی پذیرد این کهنه سرا 
مسافر دیگری 
که در تخیل زخمی ش 
تنها 
سرود کاروان تو را 
. می خواند 
١٣
مرهم نمی پذیرد 
اینک 
داغگاه سفر 
که گام بازگشت 
زخم تازه می زند 
.به راه منتظر 
١٤
و سایه های سده 
سده 
به غروب نیامده 
از پرچین نمی گذرد 
١٥ 
بار دو باره بود که چشمانش را بست 
و تخت روان 
تاب کشیدن تن زخمی ش را 
دیگر نداشت 
از در که در آمد 
در آمد بی زخم را با خود آورد 
از در 
که در آمد 
اتاق سرشار فریاد شد 
و آرزوی شاخه شدن 
و گذشتن 
در آرزوی دمی از آتش پنهان 
خاکستر غریبی بود 
بر بروی تنش 
تنش 
خاکستری شده بود 
و سر زمین عمیق زخم 
نام سده اش را 
آرام آرام می زدود 
و خانه دیگر قدیمی شده بود 
بر ایوان غمین 


...



No comments:

Post a Comment